تبليغاتX
تقدیر

 

خاطرت هست هنوز

زمانی عشق تمام حرف ما بود

ولی اکنون ...

                  " یا دش بخیر "

نوشته شده توسط بهار در ساعت 14:39 | لینک  | 

 

زندگی چون گل سرخ است
پر از خار  پر از عطر  پر ازبرگ لطیف
یادمان باشد اگر گل چینیم
عطر و خار و گلبرگ هر سه همسایه دیوار به دیوار همند

نوشته شده توسط بهار در ساعت 15:1 | لینک  | 

ـــ  می مانم

            آن گونه که باد...

می خروشم

               آن گونه که مرداب...

ـــ  می شکنم

                 شاید شنیده شود

                                         سکوتم 

 

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 11:20 | لینک  | 

 

ای کاش قفل سخت سکوت تو میشکست

یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست

من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی

با یک نگاه ساکن شهر دلم شدی

اکنون ولی به ساحل باور رسیده ام

دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام

آری کویر تشنه به باران نمی رسد

این قصه تا ابد به پایان نمی رسد

 

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 0:45 | لینک  | 

 

سر بر شانه ی خسته ام
نشسته ای آرام
در آستانه پرواز به سوی سرنوشتی دور
و اندیشه روزهای جدایی
روزهای دوری
ذهن مسافر را آشفته میکند:

دستان صبورت را کم خواهم آورد
در روزهای بی قراری.
گرمای وجودت را کم خوام آورد
در روزهای سرد زمستان.
چشمهایت را کم خواهم آورد
در روزهای دلتنگی.
و برای شعرهایم  واژه کم خواهم آورد
در روزهای جدایی.

میدانم
من خود را کم خواهم آورد
در لحظه های حضور.
...
من در آبی بیکران آسمان دور میشوم
پروازی که همیشه در خواب میبینم
و شانه ام خیس است...


 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 1:17 | لینک  | 

 

 
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند .

 

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 12:27 | لینک  | 

 

 

برو خوبم....


اگر رفتن حقيقت تو بود ... برو


از دلت باخبر نيستم ولي ميدانم دلشكستن عادت تو بود

 

 

 

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 10:53 | لینک  | 

 

 

خـسـتـه ام از نـارفـیـقـان بـا مـن امشب یار باش

سـاقـیـا امـشـب تـو بـر بـیـتـابی ام غـمخوار باش

دل به هر کس داده ام آنرا به بی مهری شکست

سـاقـیـا امـشـب بـر ایـن صـد پـاره دل دلـدار باش

حـرف دل بـا هـر کـه گـفـتـم طـعنه ها شد پاسخم

سـاقـیـا امـشـب تو خود محرم بر این اسرار باش

هـرچـه کـردم نـاکـسـان بـر کـوس رسـوایی زدند

سـاقـیـا امـشـب مـــرا آن پـــرده ی ســتـّـار باش

بـس کـه بـیـداری کـشـیدم رفـتـه خواب از یاد من

سـاقـیـا امـشـب تــو بــر بـالـیـن مــن بـیـدار باش

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 20:9 | لینک 

 

 اينجا غريبي جزئي از اين زندگاني است

فكر كنم سه سال پيش همين روزا بود

دل من ساكت و آروم يكمي سر به هوا بود

فكر كنم سه سال پيش همين روزا بود

دل من يه جايي تنها، دل تو راستي كجا بود؟..........

 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 8:33 | لینک 

 

صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق اين است
كسي نيست
بيا زندگي را بدزديم آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
مرا گرم كن


 

نوشته شده توسط بهار در ساعت 19:23 | لینک